/ 7 نظر / 13 بازدید
آخرین برگ

گاه سنگینی نگاهی را حس می کنی و می گذری...! می گذری چون عقلت ندا می دهد و قلبت را سرکوب می کند. قصه ی عجیبیست قصه ی عقل و عشق...

آخرین برگ

همه می گویند: چقدر ماه زیباست! اما نشنیدم کسی بگوید: ببین چقدر تنهاست... ماه ستاره ها را دارد دلت پر ستاره...

آخرین برگ

هر کی قهر کنه، شک نکن من هستم:دی بگو زودی بیام آن شم از این تنایی درت بیارم:دی

آخرین برگ

راه های ارتباطی دیگه ای هم هست! حالا هی اذیت کن [ابرو] مثلا می تونی بزنگی با خیال راحت دق دلیتو سرم خالی کنی! [پلک]

زابیل

اومدم بنویسم: خونه ی نو مبارک باشه خانوم [گل] بعد دیدم نه! تو خیلی قدیمی هستی، خونه ت مال اون قدیم ندیماست... چه ناز!

زابیل

راست می گی، هم در قلب ما چیزی مثل نور هست که... هم چیزی مثل حصارهای نامرئی، مثلِ مقاومت درونی مقابل روبرو شدن و دربر گرفتن همه ی پدیده ها و انسان ها برای دوست داشتن بی چون و چرا... چقدر هم راست گفتی: چیزی از جنس وسوسه / شکستن را بهانه می کند/ برای دشمنی... من اسمِ این رو گذاشتم مقاومت درونی برای پذیرش و متحد شدن با همه چیز... بارها و بارها متوجه ش شدم و حسش کردم...