السلام علیک یا حجه الله التی لا تخفی

یک گفتگوی ساده با امام زمان ( عج ) - محمد حسین صفری

ایستگاه اتوبوس...

و دقایقی که پروایی برای عبور ندارند

نشسته ام تمام راه را

و دیده ام کاجهایی را که پیر شده اند

چراغ قرمزی را که از کار افتاده است

پلیسی که دیگر سوت نمی کشد

و آفتابی که از بالای سقف زنگ خورده ایستگاه نمی گذرد

تابلویی در انتهای بلوار ، محدوده حیات ما را فریاد می کند

جایی نمانده تا چمن کاری اش نکرده باشند

تمام شهر ، انبوه تابلوهای تبلیغاتی ست

و فراوانند درختانی که هنوز سبز مانده اند

فراوانند پنجره ها

                     خیابان...

                          و پل هایی که در نیمه آسمان رها مانده اند

 

اتوبوس می رسد

فربه تر از همیشه

سوار می شوم

و ترافیک آشنای جاده را سلام می گویم

پناه خیابان را برجها فرا گرفته اند

گاه از کنار چشم من

آمبولانسی اگر بتواند سبقت می گیرد

خاور حمل گوشت سبقت می گیرد

و کامیونی پر از ماسه

و تاکسی نارنجی با راننده ای پیر

و بنزی که با یک سرنشین ، هوا می برد

راننده زن جوانی که سیگار دود می کند

وانت حمل چیپس

و پلیسی عصبی که برگه جریمه را در هوا تکان می دهد

موتور سواری با آرم پیک

پرادویی با یک راننده روحانی

و جرثقیلی که محبت بار زده است

کبوتری روی خط ممتد می ماند

و اتوبوس به ته خط می رسد

کنج این زمین ایستگاهی ست که مرا به تو می رساند

جاده را که دیروز آسفالت شده برای نشتی پول کنده اند

اتوبوس ، خط ویژه ای را که به تو منتهی می شود طی نمی کند

اینجا ته خط ماجراست

نه برای من

که برای جاده

و برای شهر

و برای آدمها

که روی ممتد خطی سپید در ابتدای راه ، جا مانده اند

دل در گرو غفلت

.....

تا تو با چشم های من راهی نیست

پای به خاکی آبی راه می گذارم

تنها

و ته خط ، پشت گامهای من جا می ماند

من موجودی حساب بانکی ام را به گل فروشان سر چهار راه ولی عصر داده ام

ماشینم را به لاک پشتی بخشیده ام

و خانه ام را برای سکونت مورچگان گذاشته ام

تمام دارائی من همین کوله بار است

برای تو نه نان تست

که فتیر آورده ام

برای تو نه مارتینی

که دوغ آورده ام

برای تو نه شکلات کاکائویی

که خرما آورده ام

تو بیشتر از من به من نزدیکتری

تو به مشایعتم می آیی

و استقبالت چه گرم است

نه اینکه اتفاق خاصی بیا فتد ، نه ...

همه چیز ساده است

مثل همین کلمات که با رود خانه همراهند

مثل نگاه تو

و لبخند من

وقتی دریچه ملکوت باز می شود

چه ساده لباس پوشیده ای

همان اسب

همان شمشیر

همان مشک

و دستاری که البته مال پیغمبر است

و شمشیری که البته دو تیغه است

و از پدر بزرگت به ارث برده ای

کوله بار تو شبیه من است

با این تفاوت که مرا ذ والجناحی نیست

مرا همرهی خضری نیست

و آسمانی که ته کوله بارم را خیس کرده باشد

مرا تنها  ، تو چشم انتظاری

روبرویت می نشینم پای حرا

و تو مرا به خانه ات در سهله می بری

بوی جمکران می دهم

این اولین حرف توست

چقدر شبیه سلمانم

این را کنار دستی تو می گوید

و تو می خندی

حالا حساب بانکی من پر می شود

تو را در چهره ات غصه ای نیست

بی آنکه لب به سخن بگشایم

تو مرا سزاوار کلامت که پر از اجابت است می دا نی :

.... فرزندم ، غصه من از برای اهل زمین است

                               از برای خویشاوندانت

                               که پشت خط جا مانده اند

غصه من برای اهالی شهرتان است

که دروغ ، قوت لایموت روزانه

و فحشا ، روزی شبانه شان است

غصه من سنگین است

و به زودی مرا از پای در می آورد

می ترسم امتم را نبینم

این غصه مرا خواهد کشت

غصه ای که از تیر حرمله سخت تر

غصه ای که از خنجر شمر تیزتر

غصه ای که از شمشیر ابن ملجم کشنده تر

و از غفلت این زمینیان بس برنده تر است

....

غصه می خورم

و غصه من تمامی ندارد

..........

کلامت می لرزد

پاهای من سست می شود

و تو گریه هایت را از من پنهان می کنی

و کوله بار من انبوه غصه هایت می شود...

.....

اتوبوس چقدر دیر می رسد

درست مثل همیشه.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
هويت نام

به نام حامي حق دوست عزيز از شما دعوت مي كنيم تا از وبلاگ «هويت نام» ديدن فرماييد. هويت نام به بررسي خصوصيات افراد بر اساس نام آنها به صورت اختصاصي خواهد پرداخت . اگر مي خواهيد بيشتر بدانيد و يا ويژگي هاي نام خود را ببينيد به نشاني هويت نام hoviyatenam.persianblog.ir مراجعه نماييد. لطفا اگر براي اولين بار است ديدن مي فرماييد متن ستون سمت چپ را بخوانيد ... منتظر حضورتان هستيم ...