در جستجوی نور..

این من از آن من پرسید: چرا در این لحظه شب بیهوده پرسه می زنی و در تاریکی دنیا دنبال نور می گردی؟

آن من گفت که دنیا روی سرش سنگین شده.

این من پرسید: چرا؟

آن من گفت که برای فهمیدن قاعده های زمخت این دنیا زیادی نازک و شکننده است.

این من از حکمت و مصلحت گفت...

از ذات دنیا و "لقد خلقنا الانسان فی کبد".

آن من چیزی نشنید؛

گلوله شد و در خود فرو رفت.

گریست و گریست؛

و به جاده طولانی نور فکر کرد که آنقدر از پیچ و خم پر بود که هیچ وقت به انتهایش نمی رسید.

این من چیزی نگفت؛

تنها به آن من نگاه کرد،

و نور را در او دید.

 

همیشه برای یافتن عینکت، می توانی از چشم هایت شروع کنی...

/ 2 نظر / 8 بازدید
ققنوس

عالی بود اگر نوری هم می بود

آمنه

قبلا ها نور به خط مستقیم حرکت می کرد. حال این همه پیچ و تاب جرا؟! دختر جان دعا که یادت نمی ره برامون ؟ هان؟!